ایرانیان جهان - در حالی که اپوزیسیون ونزوئلا پس از دستگیری مادورو خود را در آستانه انتقال قدرت میدید، ترامپ با بیاعتنایی و ترجیح گفتوگو با حلقه قدرت، نشان داد که اپوزیسیون در محاسبات وی جایگاهی ندارد.
خبرگزاری مهر ، گروه بینالملل ، حسن شکوهی نسب: روز شنبه (سوم ژانویه/۱۳ دیماه)، وقتی نیروهای ویژه آمریکا «نیکلاس مادورو» را در کاراکاس دستگیر و به نیویورک منتقل کردند، اپوزیسیون ونزوئلا فکر میکرد لحظه طلاییشان فرا رسیده است.
«ماریا کورینا ماچادو» برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۲۵، بلافاصله بیانیهای منتشر کرد و آن را «ساعت آزادی» نامید. «ادموندو گونزالس اوروتیا» برنده ادعایی انتخابات ۲۰۲۴ ونزوئلا، از تبعید خود در اسپانیا خواستار انتقال قدرت شد.

گروههای اپوزیسیون که سالها درخواست مداخله نظامی آمریکا را داشتند، با شادی فریاد میزدند که بالاخره رویایشان محقق شده است. اما در کاخ سفید، دونالد ترامپ داشت سناریوی دیگری را اجرا میکرد؛ سناریویی که در آن برای اپوزیسیون ونزوئلا هیچ نقشی تعریف نشده بود. ترامپ در کنفرانس مطبوعاتی خود در مارالاگو، اعلام کرد با «دلسی رودریگز» معاون مادورو، مذاکره کرده و آمریکا خود ونزوئلا را اداره خواهد کرد. ترامپ درباره ماچادو، زنی که چند ماه قبل جایزه نوبل را به او تقدیم کرده بود، گفت: «او احترام لازم برای رهبری را ندارد».
این تنها داستان ونزوئلا نیست. این الگوی تکراری سیاست خارجی ترامپ است؛ الگویی که در آن اپوزیسیونهای لیبرال وابسته به آمریکا، حتی وقتی سالها برای مداخله واشنگتن التماس کردهاند، در لحظه حساس کنار گذاشته میشوند.
از دریافتکننده نوبل تا «بیاعتبار»: خطای محاسباتی ماچادو درباره ترامپ
مسیر سیاسی ماچادو بیش از آنکه روایت «سقوط یک فرد» باشد، نمونهای روشن از خطای محاسبه اپوزیسیونهایی است که مشروعیت نمادین را با قدرت واقعی اشتباه میگیرند. ماچادو در فاصلهای کوتاه، از چهرهای که نهادهای غربی او را نماد دموکراسی معرفی میکردند، به سیاستمداری تبدیل شد که در محاسبات ترامپ حتی ارزش یک تماس تلفنی هم نداشت؛ نه به دلیل ضعف شخصی، بلکه به این علت که سرمایه سیاسی او در میدان قدرت، کارکردی نداشت.
اعطای جایزه صلح نوبل در اکتبر ۲۰۲۵ که ترامپ نیز مدعی دریافت آن بود، جایگاه بینالمللی ماچادو را بهطور چشمگیری تقویت کرد. کمیته نوبل او را نماد مبارزه مسالمتآمیز برای انتقال دموکراتیک قدرت معرفی کرد و رسانههای غربی از «چهره آینده ونزوئلا» سخن گفتند. اما این اعتبار، بیش از آنکه به توان اثرگذاری در داخل ونزوئلا متصل باشد، در سطح نمادین باقی ماند. ماچادو این شکاف را نادیده گرفت و کوشید نوبل را به ابزار تثبیت رابطه با ترامپ تبدیل کند؛ رابطهای که تصور میکرد در لحظه مداخله نظامی، به انتقال قدرت ختم خواهد شد.

در ماههای بعد، او با تمجیدهای مکرر از ترامپ و حمایت علنی از سیاست فشار حداکثری، تلاش کرد خود را بهعنوان گزینه طبیعی واشنگتن جا بیاندازد. اعلام «ساعت آزادی» پس از دستگیری مادورو، ادامه همین تصور بود که اقدام نظامی آمریکا بهطور خودکار به قدرتگیری اپوزیسیون منجر میشود اما کنفرانس خبری مارالاگو نشان داد این تصور تا چه اندازه از منطق واقعی سیاست خارجی آمریکا دور است. جمله ترامپ درباره «نداشتن احترام لازم» صرفاً یک توهین شخصی نبود، بلکه بیان صریح این ارزیابی بود که ماچادو فاقد وزن میدانی و ابزار اعمال قدرت است.
بیاعتنایی ترامپ به ماچادو، همزمان با ترجیح گفتوگو با چهرهای از درون ساختار حاکم، نشان داد که در منطق او، معیار انتخاب نه سابقه دموکراتیک، نه جایزه نوبل و نه همراهی رسانهای، بلکه قابلیت مدیریت منابع، نهادها و تبعیت عملی است.
از این منظر، کنار گذاشتن ماچادو نه یک تصمیم احساسی، بلکه نتیجه محاسبهای سرد بود؛ اپوزیسیونی که انتظارات دموکراتیک دارد، اما کنترلی بر ارتش، نفت یا ساختار قدرت ندارد، در لحظه مداخله نه شریک، بلکه مانع تلقی میشود.
اینجا سقوط ماچادو معنایی فراتر از سرنوشت یک سیاستمدار پیدا میکند. تجربه او یادآور این واقعیت است که در سیاست خارجی آمریکا، مشروعیت نمادین جایگزین قدرت واقعی نمیشود. نوبل، تحسین رسانهای و حتی سالها همسویی با واشنگتن، تضمینی برای حضور در معادله قدرت نیست. اپوزیسیونهایی که این تمایز را نادیده میگیرند، معمولاً دقیقاً در لحظهای حذف میشوند که تصور میکردند به هدف نهایی نزدیک شدهاند.
منطق حذف و الگوی تکراری: از افغانستان و سوریه تا ونزوئلا
آنچه در ونزوئلا رخ داد، نه یک استثنا، بلکه بخشی از الگویی تثبیتشده در سیاست خارجی دونالد ترامپ است؛ الگویی که در آن، اپوزیسیونهای همسو با آمریکا در لحظههای حساس کنار گذاشته میشوند و واشنگتن یا مستقیماً وارد تعامل با قدرتهای مستقر میشود یا ترجیح میدهد خود ابتکار عمل را در دست بگیرد. افغانستان، سوریه و اکنون ونزوئلا، هر یک بهنحوی بازتاب همین منطقاند: بیاعتمادی به نیابت سیاسی و اولویتدادن به مدیریت مستقیم منافع.
افغانستان؛ حذف دولت همسو از معادله تصمیمگیری
در فوریه ۲۰۲۰، دولت ترامپ توافقنامهای را با طالبان در دوحه امضا کرد که مسیر خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان را ترسیم میکرد. نکته تعیینکننده این روند، نه صرفاً خود توافق، بلکه نحوه شکلگیری آن بود؛ دولت وقت افغانستان که سالها با حمایت سیاسی، مالی و امنیتی آمریکا فعالیت میکرد، عملاً از مذاکرات کنار گذاشته شد. این تصمیم، نشاندهنده تغییر رویکرد واشنگتن بود؛ جایی که آمریکا ترجیح داد بهجای اتکا به دولت همسو، مستقیماً با بازیگری گفتوگو کند که کنترل میدانی و ظرفیت اعمال قدرت در داخل افغانستان را در اختیار داشت.
تحلیلگران بعدتر تأکید کردند که حذف دولت کابل از روند مذاکرات، پیام روشنی داشت با این محتوا که واشنگتن دیگر خود را متعهد به تداوم الگوی پیشین نمیدانست. نتیجه این رویکرد، تضعیف موقعیت دولت وقت و انتقال سریع ابتکار عمل به طرف مقابل بود. فارغ از قضاوت درباره بازیگران داخلی افغانستان، این تجربه نشان داد که در محاسبات ترامپ، «همسویی سیاسی» بدون پشتوانه قدرت واقعی، جایگاه پایداری ندارد.
سوریه؛ ترجیح خروج بر تعهد به شرکای میدانی
دومین نمونه شاخص این الگو در سوریه دیده میشود؛ جایی که «نیروهای دموکراتیک سوریه» متشکل از نیروهای کُرد و عرب، سالها متحد میدانی آمریکا بودند. آمریکا آنها را مسلح و آموزش داد و بارها بر تداوم حمایت خود تأکید کرد، تا جایی که در ذهن این نیروها، شراکت با واشنگتن بهمثابه یک تضمین امنیتی تلقی میشد.
با این حال، در اکتبر ۲۰۱۹، ترامپ با یک تماس تلفنی با «رجب طیب اردوغان» دستور خروج ناگهانی نیروهای آمریکایی از شمال سوریه را صادر کرد؛ تصمیمی که بدون هماهنگی مؤثر با پنتاگون اتخاذ شد و عملاً راه را برای عملیات نظامی ترکیه علیه مناطق تحت کنترل نیروهای کُرد هموار کرد. در پی آغاز عملیات «چشمه صلح»، صدها نفر کشته و صدها هزار نفر آواره شدند و نیروهایی که تا دیروز شریک آمریکا بودند، خود را ناچار دیدند برای بقا به دولت دمشق متوسل شوند. ترامپ با دفاع از این تصمیم، صراحتاً اعلام کرد آمریکا تعهدی به این نیروها ندارد.
اکنون، در نگاه تازه ترامپ به سوریه، همان نیروهای متحد سابق جایی در محاسبات او ندارند. در مقابل، او آماده همکاری با «احمد الشرع» رهبر هیئت تحریر الشام و چهرهای با پیشینه تروریستی، شده است؛ فردی که زمانی در فهرست اهداف تحت تعقیب آمریکا قرار داشت اما امروز بهدلیل کنترل میدانی دمشق و آمادگی برای تعامل با واشنگتن، به گزینهای قابل مذاکره تبدیل شده است.
این جابهجایی نشان میدهد که در منطق سیاست خارجی ترامپ، نه سابقه ایدئولوژیک و نه پیوندهای پیشین، بلکه صرفاً «کنترل واقعی قدرت» و «کارآمدی برای منافع آمریکا» معیار انتخاب شریک است؛ حتی اگر این انتخاب به معنای کنار گذاشتن متحدان قدیمی باشد.
در مجموع، این نمونهها، از افغانستان و سوریه تا ونزوئلا، یک پیام مشترک دارند و آن اینکه در سیاست خارجی ترامپ، اپوزیسیونهای وابسته به آمریکا نقش ابزاری و موقت دارند. تا زمانی که به پیشبرد فشار یا مشروعیتبخشی کمک میکنند، مورد توجهاند؛ اما در لحظه تصمیمگیری نهایی، اگر فاقد قدرت میدانی، کنترل منابع یا ظرفیت اعمال نظم باشند، بهراحتی کنار گذاشته میشوند. ونزوئلا صرفاً تازهترین صحنه اجرای این منطق است؛ جایی که بار دیگر نشان داده شد نیابت سیاسی، بدون پشتوانه قدرت واقعی، در محاسبات واشنگتن دوام نمیآورد.